به نام خدای مهربان
امروز ظهر وقتی دخترم سحر از مدرسه آمد بعد از سلام و احوالپرسی مهربانانه سراغ پدرش را گرفت و گفت الهی قربون بابام برم. من سؤال کردم چرا؟ سحر با تأسف و ناراحتی گفت: مامان چرا ما را به دنیا آورده ای و برای ما اینقدر زحمت می کشی؟ و از همه ی چیزهایی که موجب آسایش تو می شود به خاطر ما می گذری. چرا بابا اینقدر کار می کند و زحمت می کشد. من با تعجب گفتم دخترم چه شده؟ سحر چشم هایش پر از اشک شد و گفت مامان آدم ها چقدر عوض شده اند. چرا بچه ها وقتی بزرگ می شوند با پدر و مادرشان نامهربانند. گفتم چرا؟ گفت صحنه ای دیدم که دلخراش بود امروز زنگ اقتصاد که معلم نداشتیم با بچه ها روزنامه دیواری درست می کردیم که متوجه صدایی از بیرون از مدرسه شدیم. کسی فریاد می زد و می گفت من خونه ام را می خوام.و این کلمه را تکرار می کرد وقتی با بچه ها از پنجره بیرون را نگاه کردیم زن و مرد نسبتاً جوانی را دیدیم که پیرمردی را کشان کشان و به زور به طرف ماشین می برند گویا می خواستند او را به زور به جایی ببرند.ولی به خواست خدا ماشین آنها روشن نشد و پیرمرد تا ساعت ۳ در خیابان جلوی در خانه اش نشسته بود. بعد از تعطیلی مدرسه بچه ها به سراغ پیرمرد که غمگین نشسته بود رفتند و از او سؤال کردند. او گفت چند وقت پیش پس از فوت همسرم به پسرم وکالت دادم که خانه را بفروشد و آپارتمانی کوچک برایم بخرد. اما پسرم این کار را نکرد و پس از فروش خانه می خواهد مرا به سرای سالمندان ببرد.
سحر همچنان گریه می کرد. من گفتم سحر جان همه ی فرزندان شبیه هم نیستند پس بیا با هم دعا کنیم همه بچه ها نسبت به پدران و مادران خود مهربان شوند. سحر همچنان مرا می بوسید و می گفت دلم برای بابام تنگ شده است....
خدایا همه پدر و مادران را حفظ کن پدر و مادر من را هم همیشه و در همه وقت در صحت و سلامت نگاه دار.